صفحه اول | ارسال بدوست | گالری تصویر | تماس با من | پیشنهادات
 
 
منوي اصلي
پیوندها
عكسي از گالري
آمار سايت
اعضاء: 7
اخبار: 60
لينكها: 0
بازديد كننده گان: 79155
حاضرين 2 ميهمانان حاضر
 
 
 
 
درنگ هفت
۱۳ بهمن ۱۳۸۸

زمان چیست ؟ سوال بزرگی است که نمی شود از کنارش به سادگی گذشت. وقتی به این سوال فکر می کنیم باید ابتدا مرادمان را از آن روشن کنیم.

 جهان از ابتدای خلقت یک زمان دارد. هر انسانی هم از ابتدای تولد تا لحظه مرگ یک زمان دارد. همه اشیا و موجودات برای خودشان یک زمان دارند.

پس ما موجودات زمان مندی هستیم در درون یک زمان کلی.

تقریبا چیزی مثل دانه های یک زنجیر. هرکدام از این دانه ها بخشی از زمان هستند اما هیچ دانه زنجیری به تنهایی ، زنجیر به حساب نمی آید.

حالا تصور کنید که یکی از این دانه های زنجیر ، برگردد و از ما بپرسد که زنجیر چیست؟ چه جوابی باید بدهیم؟

حقیقت این است که ما در جهان خارج، چیزی به نام زنجیر نداریم. زنجیر مفهومی است که ما ساخته ایم. در عالم واقع اگر بخواهیم درست بگوییم این ، مجموعه ای از دانه های زنجیر است. برای این که هربار مجبور نباشیم بگوئیم « آن مجموعه ای از دانه های زنجیر را بیاور » یک اسم برایش گذاشته ایم ولی عملا چیزی به عنوان زنجیر کلی وجود ندارد.

اگر این مدل استدلال را بپذیریم ، ناچار به این حکم می رسیم که پس زمان هم ( همان زمان کلی ) وجود ندارد. ما آن را انتزاع کرده ایم.

پس به دانه زنجیر هم باید گفت که زنجیر خود تویی. خودت را از بالا تماشا کن. تو نقطه ای هستی که گذشته و آینده در تو جمع شده اند.

ولی معلوم نیست که این پاسخ ، دانه زنجیر را قانع خواهد کرد یا نه !

اگر از کسی بپرسید که زمان چیست و او بگوید که:

من خودم زمان هستم

ریشخندش نمی کنید؟



درنگ شش
۱۹ دي ۱۳۸۸

وقتی به تقابل دین و فلسفه می اندیشیم ، پیش از همه نام گالیله به خاطرمان می آید و اینکه ارباب کلیسا مجبورش کردند تا حرف خود را پس بگیرد.

اما جواردیانو برونو ، فیلسوف بزرگ ایتالیایی بیش از همه کس لیاقت این جایگاه را دارد. او بود که بر اندیشه اش ایستاد و بر سر آتش رفت. گاهی می اندیشم که چرا خداوند - همچنان که برای ابراهیم کرد آتش را بر برونو سرد نکرد؟

یعنی خدا همراه کشیشان بود؟ نکند خدا هم از فلسفه دل خوشی ندارد؟ این موجودات سمج و فضول که دست از سر معنای بودن هم برنمی دارند ، نکند در چشم خداوند هم ناخوشایند می آیند؟

***

حالا بیائید سعی کنیم از دریچه چشم کشیشان به ماجرا نگاه کنیم.

اگر بزرگان کلیسا حرف گالیله را می پذیرفتند که زمین به دور خورشید می گردد ، چه ضرری برایشان داشت؟ چرا به خاطر این مساله که امروز برای ما چیزی بی اهمیت است اینقدر عصبانی شدند؟ اینهمه خشم از کجا می آید؟

پرسش مهمی است.

به باور من ، درست این است که کشیشان ، دغدغه ی حقیقت یا حتی همان علم نادرست را هم نداشتند. آنچنان که برتراندراسل هم گفته است در هیچ کجای دنیا برای حمایت از 4=2+2 کسی تظاهرات نمی کند. دفاع راستین از اندیشه ، با خودش خشم به همراه نخواهد آورد.

اگر خشمی هست ، به خاطر ترس از دادن چیزی است. و در مورد کلیسا آنها می خواستند که مرجع همه چیز باشند.

گالیله و برونو و دیگرانی که آتش خشم کلیسا را برمی افروختند ، ملاک و مقیاسِ درستی و نادرستی گزاره هایشان را از تطابق با عالم واقع می گرفتند و پاسخ پرسش هایشان را از طبیعت می خواستند.

و این ، کلیسا را از مقام ارجاع و اقتدار می انداخت.

بزرگترین گناه آنها همین بود.

 

پی نوشت: راستی کار کدام یک درست تر بود؟ گالیله که به راه مصلحت رفت و حرفش را پس گرفت؟ یا برونو که حقیقت را ترجیج داد و بر سر حرفش ایستاد و جان داد؟ حقیقت یا مصلحت ؟


درنگ پنج
۱۲ دي ۱۳۸۸

بزرگترین ادعای فلسفه این است که:

 انسان ، به تنهایی ، و فقط با کمک حس و عقل ، می تواند راه خود را بیابد.

نه عرفان

نه دین

نه کلام

نه  اسطوره ها

هیچ کدام این ادعا را قبول ندارند.

متاسفانه برای حرکت به سمت دموکراسی ، پیش از هرچیز ، باید تکلیف خودمان را با این ادعا روشن کنیم.

می تواند یا نه؟


درنگ چهار
۱۱ دي ۱۳۸۸

بچه که بودم شبها ساعتها به آسمان خیره می شدم. ستاره ها برایم عجیب ترین چیز جهان بودند.

چند سال بعد که به مدرسه رفتم به این نتیجه رسیدم که اعداد پیچیده ترین مساله ی جهان هستند.

چند سال بعد اشعار جای اعداد را گرفتند و برایم افسون شعر سحرانگیزترین پدیده ی جهان شد.

به بلوغ که رسیدم ، زن ها به چشمم شگفت انگیزترین چیز جهان آمدند.

وقتی به فلسفه دچار شدم ، وجود به گمانم جدی ترین سوال جهان شد.

حالا که دارم می نویسم ، شگفت انگیزترین ، اساسی ترین ، مهم ترین و پیچیده ترین مساله ی جهان ، زبان است.

فقط کاش می شد بدانم وقتی دارم می میرم ، بزرگترین سوالم چه خواهد بود؟


درنگ سه
۱۵ آذر ۱۳۸۸

 

آنچه که بسیاری از بزرگان ما را به آن فراخوانده اند « سکوت» است.

اما هرکجا که سفارش به سکوت شده ،همیشه منظور و مقصود آن ، تنها « در کام کشیدن زبان » است ، به معنای کنش ارزشمندی که اجازه نمی دهد هر صوتی بیهوده از دهان انسان خارج شود.

پرسش ژرف اما این است که آیا انسان ساکت، در آن هنگام که لب از سخن گفتن فرو می بندد، می تواند ذهنش را هم از پردازش بازبدارد؟

به گمانم اگر بخواهیم منظور حکمای گذشته را به زبان روشن تری بیان کنیم باید اینگونه بگوئیم که :

منظور از سکوت ، به عنوان مقامی ارجمند ، بازداشتن ذهن ، از خیال و اندیشه و تفکر، در مفاهیم عادی زندگی روزمره است. به نوعی از اندیشه به معاش دست کشیدن. برای لحظه ای از سگال و فکر ترقی و بهبود بازماندن. آنچه که من آن را « سکوت ذهنی » می نامم.

در آن لحظه است که انسان در خود فرو می رود و درون خود را لمس می کند و به آن دست می کشد.

                  ***

اگر از من بپرسید که این چگونه ممکن است؟ نمی توانم برایتان شرح بدهم.

اگر بپرسید که آیا خودت می توانی؟ پاسخ من مثبت است.

اما نمی دانم که آیا شما پاسخ مرا باور می کنید؟!


درنگ دو
۱۲ آذر ۱۳۸۸

درس امروز مکتب اگزیستانسیالیسم است. استاد سخنش را به مفهوم کارکرد اصالت وجود می رساند و بعد بحث ایدئولوژی پیش می آید. استاد می پرسد: «دین بدون ایدئولوژی چه کارکردی دارد؟ اصلا خدای بی خاصیت ارسطویی چه فایده ای می تواند داشته باشد؟»

از پشت سر استاد رشته کوه های البرز پیداست که قله هایش از برف سفید است و باوقار بر بالای شهر تهران جاگرفته.

من می اندیشم که اگر این مدل نگاه کردن به خدای ارسطو (محرک نامتحرک اول) درست باشد، در مورد این کوه ها هم صادق است.

اما کدام یک از ما موقع تماشای کوهی بلند با گیسوان سپید برفی اش به خاصیت کوه اندیشیده ایم؟

نمی شود آن خدای بزرگ را هم ، نه به خاطر فایده ای که دارد بلکه فقط به خاطر خودش ، به خاطر شکوهش ، دوست داشت؟


درنگ یک

خیلی از مشکلات و گرفتاری ها، دقیقا به خاطر ندانستن یا درست ندانستن «تضادها» شکل می گیرند. در حالی که بسیاری از مفاهیم با درک نقطه مقابل آن قابل شناسایی هستند. دانستن مفهوم روز بدون شب یا ثروت بدون مفهوم فقر و یا سرما بدون مفهوم گرما تقریبا برای ما غیرممکن است.

معمولا ما نفرت را به عنوان نقطه مقابل عشق تصور می کنیم. در حالی که مقابل عشق ، بی تفاوتی است. عشق از توجه بیش از حد به موضوع خاصی شکل می گیرد و نقطه مقابل آن اهمیت ندادن است.

درک همین یک نکته ساده ، تاثیر شگفت انگیزی در وضعیت و مدل نگاه ما خواهد داشت.

اما متضاد عقل چیست؟

جواب ساده آن جهل است اما به گمان من چندان درست نمی آید. جهل نسبت به چیزی بازهم تقلای ذهنی را نسبت به آن مفهوم در خود نهفته دارد. اگر عقل را انجام نظام مند و حساب شده ی امور (چه نظری چه عملی) بدانیم ، آنوقت خشونت ، به معنای رفتار خالی از تامل و دقت ، کاملا نقطه مقابل آن خواهد بود.

از این دست کلمات و مفاهیم در زبان و اندیشه ما کم نیستند که به تدبیر و بررسی موشکافانه تری نیاز دارند. شاید به یک فرهنگ یا لغت نامه ویژه در مورد تضادها احتیاج داشته باشیم.

از چشم دیگران:

مهدی اسماعیلی: برای تضاد ها کسانی بوده اند که جدول و دفتر دستکی درست کرده باشند. تا جایی که من می دانم لویی اشتروس و دریدا اصلی ترین های انها هستند. آنها معتقدند که تضادها جزو ساختارهای ذهنی اند و پیش از ظهور و بروز فلسفه در خاستگاه اسطوره ای ذهن انسان شکل بسته اند. به عبارت دیگر ذهن دوتایی نگر انسان بوده که منجر به تولید اسطوره گردیده است. اینکه بیان کنیم نقطه مقابل عشق، نفرت نیست و مثلا بی تفاوتی است کارکردی واکاوانه است برای تغییر در اصول این دوتایی ها. هرکسی به طبع خود مجاز به انجام این کار می باشد اما نقطه متضاد عشق در تفکر اسطوره ای(اگر بخواهیم اسطوره را مبنای ظهور و وجود و حضور این دوتایی ها بدانیم)همیشه نفرت بوده (نفرت به آن معنایی که همه ما در ذهن داریم و دقیقا بر آمده از همان تفکر اسطوره ای ذهنی ماست) و به گمان من به این دلیل است که عشق به معنای گرایش بیش از حد می باشد و نفرت در نقطه مقابل آن به معنای عدم گرایش بیش از حد می باشد. حال دلیل این عدم گرایش افراطی بی تفاوتی باشد یا چیز دیگر ، من نمی دانم.

 


آخرين بروز رساني ( ۱۲ آذر ۱۳۸۸ )
بدون شرح
۱۴ آبان ۱۳۸۸

مخور«صائب» فریب زهد از عمامه ی  واعظ

که در گنبد ز بی مغزی، صدا بسیار می پیچد!


به کابل جان سلام

انتخابات افغانستان به دور دوم کشیده شد

بازم گلی به گوشه جمال  حامد کرزای !


آخرين بروز رساني ( ۳۰ مهر ۱۳۸۸ )
ادامه...
<< شروع < قبلي 1 2 3 بعدي > پايان >>

نتايج 1 - 10 از 30
 
 

Copyright ©2009 Bigharari.com. All rights reserved. Designed & Developed by Pishgaman Rasanah