|
وقتی به تقابل دین و فلسفه می اندیشیم ، پیش از همه نام گالیله به خاطرمان می آید و اینکه ارباب کلیسا مجبورش کردند تا حرف خود را پس بگیرد.
اما جواردیانو برونو ، فیلسوف بزرگ ایتالیایی بیش از همه کس لیاقت این جایگاه را دارد. او بود که بر اندیشه اش ایستاد و بر سر آتش رفت. گاهی می اندیشم که چرا خداوند - همچنان که برای ابراهیم کرد – آتش را بر برونو سرد نکرد؟
یعنی خدا همراه کشیشان بود؟ نکند خدا هم از فلسفه دل خوشی ندارد؟ این موجودات سمج و فضول که دست از سر معنای بودن هم برنمی دارند ، نکند در چشم خداوند هم ناخوشایند می آیند؟
***
حالا بیائید سعی کنیم از دریچه چشم کشیشان به ماجرا نگاه کنیم.
اگر بزرگان کلیسا حرف گالیله را می پذیرفتند که زمین به دور خورشید می گردد ، چه ضرری برایشان داشت؟ چرا به خاطر این مساله که امروز برای ما چیزی بی اهمیت است اینقدر عصبانی شدند؟ اینهمه خشم از کجا می آید؟
پرسش مهمی است.
به باور من ، درست این است که کشیشان ، دغدغه ی حقیقت یا حتی همان علم نادرست را هم نداشتند. آنچنان که برتراندراسل هم گفته است در هیچ کجای دنیا برای حمایت از 4=2+2 کسی تظاهرات نمی کند. دفاع راستین از اندیشه ، با خودش خشم به همراه نخواهد آورد.
اگر خشمی هست ، به خاطر ترس از دادن چیزی است. و در مورد کلیسا آنها می خواستند که مرجع همه چیز باشند.
گالیله و برونو و دیگرانی که آتش خشم کلیسا را برمی افروختند ، ملاک و مقیاسِ درستی و نادرستی گزاره هایشان را از تطابق با عالم واقع می گرفتند و پاسخ پرسش هایشان را از طبیعت می خواستند.
و این ، کلیسا را از مقام ارجاع و اقتدار می انداخت.
بزرگترین گناه آنها همین بود.
پی نوشت: راستی کار کدام یک درست تر بود؟ گالیله که به راه مصلحت رفت و حرفش را پس گرفت؟ یا برونو که حقیقت را ترجیج داد و بر سر حرفش ایستاد و جان داد؟ حقیقت یا مصلحت ؟
|